دسته‌ها
روزنوشته

منظورم از مسئولیت‌پذیری چیه

توی نوشته‌ی قبل حدس زدم که بخشی از تلاشم برای زیر سوال بردن هدفم از زندگی شاید به خاطر تمایلم به فرار از مسئولیت باشه. برای شفاف‌تر کردن تفکراتم می‌خوام توضیح بدم منظورم از مسئولیت‌پذیری چیه.

یکی از مثال‌های ساده‌ای که حدود یک‌سالی هست باهاش درگیرم، ناتوانیم توی انتخاب زمانیه که برای خریدن خوردنی وارد سوپرمارکت می‌شم. به معنی واقعی کلمه نمی‌تونم انتخاب کنم که کدوم خوراکی رو می‌خوام. و تحلیلم از این قضیه اینه که این یه حالت کوچیک قرار از مسئولیت‌پذیریه. به این معنی که اگر انتخاب کنم که چی می‌خوام، مجبورم با همه‌ی پیامدهاش روبرو بشم و مثلن خوش نیومدن از اون خوراکی هم یکی از پیامدهاش می‌تونه باشه و برای فرار از این قضیه (روبرو شدن با پیامدهای تصمیمم)، تصمیم می‌گیرم منفعل بمونم.

در مورد تصمیم برای این‌که با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم (به شکل یه راه‌حل برای یه مساله‌ی مقاوم که در گذر زمان با توجه به بازخوردهایی که می‌گیره خودش رو بهبود می‌ده) هم می‌تونه یه مساله‌ی مشابه باشه. مساله‌ای که پیامدهاش سنگین‌ترن و با وجود این‌که پیامدهای خیلی لذت‌بخشی هم احتمالن خواهد داشت این تصمیم، ولی بازم نمی‌تونم بر ترسم غلبه کنم و وارد مسیر بشم.

پس حداقل الان می‌تونم بگم صورت مساله‌ی من، روبرو شدن با ترسم از انتخاب مسیره. ترسی که به خاطر ترس از روبرو شدن با پیامدها شکل گرفته

دسته‌ها
روزنوشته

مقاومت در برابر وسوسه‌ی زیر سوال بردن زندگی

چند روزیه که بی‌حوصله‌م و با این‌که تصمیم داشتم از فرصت عید استفاده کنم برای تمرین برنامه‌ریزی و با وجود این‌که می‌دونم اوایلش اصلن قرار نیست آسون باشه بی‌حوصلگیم باعث شده که لحظه‌ای عمل کنم. به هر حال الان کمی بهتر شدم و می‌خوام در مورد مساله‌ای که چند دقیقه پیش باهاش روبرو شدم بنویسم تا فراموشش نکنم.

چند روزی برنامه‌ریزی به شیوه‌ی چارچوب‌بندی تمام روز رو امتحان کردم و مدتیه (و در این مدت هم روزهام بی‌برنامه بودن 🙁 ) تو فکر اینم که برنامه‌ریزی به شیوه‌ی دیگه‌ای رو امتحان کنم: در نظر گرفتن کارهایی که باید در یه روز خاص انجام بدم و بعد انتخاب‌شون بر اساس اولویت‌هام در طول روز. به این معنی که توی برنامه‌ریزی روزانه‌م فقط این رو داشته باشم که به عنوان مثال امروز می‌خوام یک ساعت کتاب Code Complete رو بخونم و دو ساعت می‌خوام فیلم تماشا کنم و یک ساعت باید به درس x بپردازم و … به‌جای این‌که برنامه‌م این‌جوری باشه: از ساعت ۹ تا ۱۰ درس بخونم و از ۱۰ تا ۱۲ فیلم ببینم و …

چیزی که باهاش روبرو شدم، این بود که ذهنم بعد از مدتی فکر راجع به این‌که از چه ابزارهایی می‌تونم برای این کار استفاده کنم، به این سمت رفت که با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم و بعد از کمی اتلاف وقت در این مورد، شروع به خوندن فصل اول بخش Productivity کتاب Soft Skills کردم. این فصل در مورد تمرکزه و یکی از تمرین‌هاش اینه که یه کاری که حدود نیم ساعت وقت می‌گیره رو انتخاب کنم و تلاش کنم تا جایی که می‌تونم متمرکز بمونم روش.

من، با توجه به چیزهایی که از نوشته‌ی مسعود راجع به برنامه‌ریزی یادم بود، تصمیم گرفتم مرتب و تمیز کردن Wunderlistم کاری باشه که می‌خوام توی این زمان انجام بدم. خروجی این کار پردازش بعضی از آیتم‌های بعضی از لیست‌ها و پاک کردن کلی آیتم دیگه بود (شاید یکم ریپالسیو بود این کارم) که مدت زمان زیادی توی لیست‌ها خاک می‌خورد و می‌دونستم که هیچ‌وقت بهشون نخواهم پرداخت و تجربه ثابت کرده که هرچقدر جلوتر می‌رم اون لیست بلندبالاتر می‌شه و به‌جای سر زدن به اون لیست برای انتخاب کارای جدید، به حس و حال اون لحظه توجه می‌کنم.

این پلی‌لیست تد یکی از چیزهایی بود که پردازش شد و تنها چیز جذابی که توش توجهم رو به خودش جلب کرد، تاکی در مورد این بود که لزومی نداره ما زندگی‌مون بر پایه‌ی علاقه‌مندی به یه حوزه جلو بره و آدم‌هایی که به حوزه‌های مختلف و نامربوط علاقه‌مند هستن و توشون وقت می‌ذارن آدم‌های ناموفقی نیستن. و به این خاطر جذبش شدم چون از توضیحاتش برداشت کردم که به هدف زندگی مربوطه، همون چیزی که چند ساعت قبل‌تر هم روش وقت گذاشته بودم.

در همین حین چیزی که به ذهنم رسید این بود که فکر کردن راجع به هدف زندگی و کاری که می‌خوام با زندگیم بکنم، شاید صرفن بخشی از تلاش ذهنم برای فرار از مسئولیت‌پذیری و انجام کاری که باید انجام بدم باشه. با توجه به این‌که حتی اگه کاری که بخوام با زندگیم بکنم در جهت مخالف مسیری باشه که الان توشم، نمی‌تونم خیلی سریع تغییر جهت بدم بلکه باید آروم آروم جهتم رو تغییر بدم تا به اون سمت حرکت کنم ولی این اون مساله در جهت خلاف باشه هم یه احتماله و در هر صورت اون مساله تاثیر خیلی زیادی روی این‌که من فردا یا این هفته قراره چی‌کار کنم نمی‌ذاره ولی من به جای برنامه‌ریزی راجع بهش، روی فکر کردن راجع به هدف زندگی وقت می‌ذارم در صورتی که معقول‌تره اول ببینم حداقل برای فردا چه کاری می‌خوام انجام بدم و بعد فکرم رو درگیر این موضوع بکنم که تا آخر عمرم چی‌کار می‌خوام بکنم که حتی ممکنه هیچ‌وقت نشه جواب نهایی پیدا کرد براش.


پی‌نوشت: من نوشته‌ی قبلیم در مورد این‌که مساله‌ی «با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم» می‌تونه یه مساله‌ی مقاوم باشه رو یادم رفته بود و آخر نوشته یادش افتادم. به نظرم این قضیه احتمال این‌که همه‌ی اینها تلاش ذهنم برای فرار از مساله‌ست رو بالاتر می‌بره و می‌شه گفت مساله‌ی واقعی اصلن چیز دیگه‌ایه. مثلن می‌تونه این باشه که چرا می‌خوام ازش فرار کنم. یا هر مساله‌ی دیگه‌ای…

پی‌نوشت ۲: الان به فکرم رسید که همه‌ی «ذهن من»های بالا رو می‌شه با «من» جایگزین کرد. در واقع می‌شه گفت مثلن این منم که از مسئولیت فرار می‌کنم و نه چیزی خارج از من.

دسته‌ها
روزنوشته

زندگی و مسائل مقاوم

پیش‌نوشت: «مسائل مقاوم» ترجمه‌ی خودم از واژه‌ی Wicked Problemـه که توی این نوشته می‌خوام در موردشون حرف بزنم


با واژه‌ی Wicked Problems توی اوایل کتاب Code Complete آشنا شدم وقتی داشت در مورد مساله‌ی طراحی معماری نرم‌افزار صحبت می‌کرد. مسائل مقاوم مساله‌هایی هستن تا وقتی شروع به حل‌شون نکنید، راه‌حلی براشون پیدا نمی‌کنید.

طبق تعریف ویکی‌پدیا، «یک مساله‌ی مقاوم مساله‌ایه به حل کردنش خیلی سخت یا غیرممکنه چون نیازمندی‌هاش ناکامل یا متناقض یا متغیرن و تشخیص‌شون آسون نیست.»

به عنوان مثال خیلی از مسائل جدید توی حوزه‌های مهندسی جزو این دسته از مسائل محسوب می‌شن چون در اولین تلاش‌ها همه‌ی عوامل تاثیرگذار روی مساله رو نمی‌دونیم و باید با چیزهایی که می‌دونیم شروع کنیم و با مشاهده‌ی نتیجه، اطلاعات‌مون رو کامل‌تر کنیم تا زمانی که بتونیم جواب خوبی به مساله بدیم.

نکته‌ی جالبی که در مورد این مسائل وجود داره اینه که برای این مسائل جواب «درست» و «غلط» معنی نداره بلکه جواب‌ها می‌تونن «خوب» یا «بد» باشن.

این نگاه باعث شد به این فکر کنم که شاید مساله‌ی «با زندگیم می‌خوام چی‌کار کنم» هم یه مساله‌ی مقاوم باشه. ینی هیچ وقت نشه درست‌ترین جواب رو بهش داد حتی اگه همه‌ی وقت‌های عالم در اختیارمون باشه. فقط می‌تونم تا جایی که می‌شه تلاش کنم هر لحظه به جواب بهتری ازش برسم.

دسته‌ها
روزنوشته

چجوری به اولویت‌هامون برسیم

این نوشته در ادامه‌ی نوشته‌ی «اولویت‌هات چیان» نوشته شده بنابراین بهتره قبل از خوندن این، اون نوشته رو بخونید 🙂


بعد از مشخص کردن ۶ تا ۱۰ تا اولویت‌مون و تبدیل کردن‌شون به قدم‌ها قابل اجرا (که من هنوز انجامش ندادم ?) برای این‌که بهشون برسیم، یا در واقع فرصت کنیم به اونا برسیم، باید توی برنامه‌ریزی‌مون اول از همه کارهای مرتبط با اولویت‌هامون رو بذاریم و برای انجام این کار باید قبل از شروع هر هفته، برای اون هفته برنامه‌ریزی داشته باشیم.

یک زمان پیشنهادی برای انجام این کار، بعد از ظهر آخرین روز کاری هفته‌ست [۱] چون در اون زمان ما شوقی برای انجام کارهای مرتبط با اولویت‌هامون نداریم ولی دوست داریم در موردشون فکر کنیم.

حالا سه تا لیست کوچیک اولویت با ۲ یا ۳ مورد توی هر لیست درست می‌کنیم: کاری، اجتماعی و شخصی. این کار باعث می‌شه که هیچ کدوم از جنبه‌های زندگی‌مون رو فدای جنبه‌های دیگه‌ش نکنیم. و بعد به برنامه‌ی هفته‌ی آینده‌مون نگاه می‌کنیم و کارهامون رو توی زمان‌های خالی برنامه می‌چینیم.

این کار قرار نیست آسون باشه و برای همه به یک اندازه سخت نیست چون سختی زندگی‌هامون با هم برابر نیست. حالا بیاید یه محاسبه‌ای انجام بدیم:

  • هر هفته ۱۶۸ ساعت داره.
  • فرض می‌کنیم روزی ۲ ساعت در راه رسیدن به محل کار باشیم و پنجشنبه‌ها هم کار کنیم. پس ۱۵۶ ساعت باقی می‌مونه
  • فرض می‌کنیم روزانه ۹ ساعت می‌خوابیم یعنی ۶۳ ساعت در هفته و حالا ۹۳ ساعت برامون باقی مونده.
  • فرض می‌کنیم خیلی کار پرمشغله‌ای داریم که روزانه ۱۰ ساعت از وقت‌مون رو می‌گیره (تحقیقی هست که نشون می‌ده آدم‌هایی که ادعا می‌کنن ۷۵ ساعت در هفته مشغول به کارن، تقریبن ۲۵ ساعت از اون رو به کار دیگه‌ای مشغولن) پس حالا ۳۳ ساعت برامون باقی می‌مونه.

پس می‌شه گفت بیش از مقدار مورد نیاز برای رسیدن به کارهایی که می‌خوایم زمان داریم. ولی حتی به این همه وقت هم احتیاجی نداریم. زمان‌هایی که وقت خالی کمی گیرمون میاد، می‌تونیم به جای ور رفتن با گوشی و تلگرام به کارهای مورد علاقه‌مون بپردازیم. مثلن در حین رفتن به محل کار کتاب بخونیم یا پادکست گوش کنیم یا اگر دوست داریم یک وعده‌ی غذایی با خانواده‌مون بخوریم و به خاطر کار نمی‌تونیم شام رو با هم باشیم، شاید صبحانه مشترک جایگزین خوبی باشه.

چیزی که باید بدونیم اینه که هرچقدر هم که پرمشغله باشیم و فکر کنیم که فرصت انجام کارهامون رو نداریم، به نظرم می‌رسه مشکل نبود وقت نیست بلکه کم بودن اولویت اون کاریه که دوست داریم انجامش بدیم.

[۱] توی تاک می‌گه Friday Afternoon و من فرض کردم با توجه به این که شنبه‌ها و یکشنبه‌های اون‌ها تعطیله، بعد از ظهر آخرین روز کاری هفته مناسب‌تر باشه.


پی‌نوشت اول: این دو نوشته تقریبن ترجمه‌ی همون تد تاکه و نه چیزی که خودم مستقیما تجربه‌ش کرده باشم.

پی‌نوشت دوم: همون‌طور که احتمالن مشخص شده تا الان، برنامه‌ریزی و بهروه‌وری و به صورت کلی جواب به سوال «با زندگیم می‌خوام چی کار کنم» از دغدغه‌های منه و تلاش می‌کنم با نوشتن در موردشون به جواب این سوال نزدیک‌تر بشم. احتمالن بخش‌های از بخش Productivity کتاب Soft Skills رو هم در آینده این‌جا بنویسم تا شاید به رسیدن به نزدیک‌ترم کنه.

پی‌نوشت سوم: یه تئوری توی ذهنم دارم و اون اینه که «جمع‌آوری ابزارها» برای اولویت بیشتری داشته باشه تا «استفاده از ابزارها برای رسیدن به جواب». این‌جوری بهش رسیدم که حداقل در نگاه اول به نظر می‌رسه تمایل بیشتری دارم به نوشتن در مورد روش‌های پروداکتیو بودن تا انجام اون کارها. از «حداقل در نگاه اول» به این دلیل استفاده کردم که تجربه نشون داده استفاده‌های عملی از چیزهایی که یادگرفتم هم کرده‌م ولی نه به شکل آنی و با گذشت زمان

در برابر این تئوری، تئوری دیگه‌ای الان توی ذهنم اومد که می‌گه با جمع‌آوری ابزارها می‌تونم ایده‌ی بهتری پیدا کنم از این‌که چه ترکیبی از روش‌ها به من کمک می‌کنه برای پروداکتیو بودن و در واقع روش‌های پروداکتیو بودنی که تا الان باهاشون روبرو شدم، مثلن این نوشته‌ی مسعود، حداقل برای من جواب ندادن و با جست‌وجو توی روش‌های مختلف که احتمالن بتونم به روشی برسم که برای من کار کنه. ولی برای این کار باید روش‌های مختلف رو تست کنم.

برای همین به عنوان یه تعهد بلاگی، امشب در مورد اولویت‌هام می‌نویسم و شاید بخشی از اون رو به عنوان یه نوشته‌ی دیگه منتشر کنم.

دسته‌ها
روزنوشته

در مورد سریال لاست

مشکلی که با سریال دیدن دارم اینه که نمی‌تونم با میلم به فهمیدن کل داستان سریال مبارزه کنم و اتفاقی که میوفته اینه که وقتی توی داستان یه سریالم، مدت زمان آزاد زیادی از من صرف دیدن سریال می‌شه تا زمانی که کل داستانش تموم بشه و بعد از اون هم این اشتیاق باقی می‌مونه و تحریکم می‌کنه در مورد مسائل جانبیش چیزهایی بخونم و سرچ کنم تا زمانی که اشتیاقم کم‌کم فروکش کنه و بتونم به زندگیم برسم.

یکی از بولدترین زمان‌هایی که این کارو کردم وقتی بود که BioShcok Infinite رو بازی کردم: حدود پنج ساعت از زمانی که نصبش تموم شد پشت سر هم بازی رو جلو بردم و خوابیدم و صبحش هم بعد از دو ساعت بازی تموم شد و داستان بازی (که خیلی خوب و لذت‌بخش بود) با دنیاهای موازی و سفر در زمانش ذهنم رو به خودش مشغول کرد و کلی در موردش سرچ کردم بعدش.

لاست دیدنم هم آخراش همین‌جوری شد و چون نمی‌تونستم در برابر میل دیدنش مقاومت کنم به شکل تراکتوری آخراش رو دیدم و این نوشته رو می‌نویسم تا نشانه‌ای از احساسات الانم برای بعدنم باقی بذارم.


خطر لوث شدن


به نظرم قشنگ‌ترین صحنه‌های سریال مرگ چارلی و کانسپت Five Top Hitsش و مرگ سان و جین بود که برای کلر نوشته بود. و از اوایل فصل آخرش هم کانسپت Constants and Variables توی ذهنم بود که توی بایوشاک هم دیده بودمش و که با فرض این‌که یک‌سری چیزها تعیین‌شده‌ن «تقدیر»، چیزهای دیگه می‌تونن متغیر باشن و تغییر اون‌ها باعث شکل‌گیری دنیاهای موازی مختلف می‌شه که البته آخر سریال کامل متوجه نشدم دقیقن چی شد ولی برداشتم اینه که همه‌ی چیزهایی که در قالب دنیای موازی توی فصل آخر می‌دیدیم توی دنیای پس از مرگ‌شون اتفاق افتاده بود و برای همین دیگه نمی‌شه گفت دنیایی موازی بوده.

در مورد موسیقی متن سریال هم به نظرم موسیقی متن همون صحنه‌های بالا خیلی قشنگ بود (که البته این نظر با گذشت زمان تغییر می‌کنه احتمالن و الان که تحت تاثیر سریالم احساسات خاص‌تری دارم نسبت به این آهنگ‌ها) و کمی گشتم و این‌جا پیداشون کردم.

و عددهای ۴ ۸ ۱۵ ۱۶ ۲۳ ۴۲ هم که توی جاهای مختلف فیلم تکرار می‌شدن هم جالب بودن. +

دسته‌ها
روزنوشته

Waze رو امتحان کنید!

Voice Navigation خیلی چیز خوبیه و امروز که چندجای ناشناخته می‌خواستم برم از کورتانا کمک گرفتم که من رو به اون‌جاها هدایت کنه. (مثل دنبال نزدیک‌ترین کتاب‌فروشی نزدیکم می‌گشتم که با کمک Foursquare بهم نشونش داد) ولی مشکلی که داره اینه که اطلاعات ترافیک تهران رو نداره بنابراین بهینه‌ترین مسیر رو پیشنهاد نمی‌ده. همین‌طور Google Map اندروید بهترین مسیر رو بر اساس ترافیک می‌گه ولی Voice Navigation نداره.

ظهر توی گوشی اندرویدی یکی از دوستان Waze رو امتحان کردیم و این‌که هم ترافیک رو می‌دونست و هم مسیر بهینه پیشنهاد می‌داد چیز باحالی بود برام. و شب موقعی که می‌خواستم برم خونه، Waze رو روی گوشی ویندوزیم نصب کرده بودم (با این که لینک دانلودش از استور توی سایتش نیست، احتمالن چون گوگل خریدتش و گوگل ویندوز رو دوست نداره ولی توی استور بود) و برام خیلی لذت‌بخش بود که بدون ترافیک‌ترین مسیری که می‌تونست رو بهم پیشنهاد داد به همراه اطلاعاتی مثل این‌که دوربین‌های کنترل سرعت کجا هستن یا کجاها ترافیک بیشتره و این‌جور چیزها.

خلاصه این‌که استفاده ازش رو پیشنهاد می‌کنم 🙂

دسته‌ها
روزنوشته

حواستون باشه از روی تنبلی مک‌آدرس مامانتون رو بلاک نکنید

اکثر مواقعی که حس می‌کنم اینترنت خونه کند شده و منطقن نباید کند می‌شد (مثلن شب که من بیدارم و بقیه خوابن)، به جای این‌که برم لپتاپ رو روی Airplane Mode بذارم این کارو می‌کنم:


چون قبلن وایمکس outdoor داشتیم و بعدن به adsl مهاجرت کردیم، از قبل اکسس پوینت وایرلس رو داشتم و برای همین صرفن مودمی خریدم که بشه ازش یه خروجی لن گرفت و اونو به اکسس پوینتم وصل کردم، حالا چون می‌خوام بدونم اسم کامپیوترهایی که به شبکه‌ی خونه وصلن چیه و مودمم این قابلیت رو در اختیارم نمی‌ذاشت و همین‌طور چون DNSهای معمول‌تر مثل ۴٫۲٫۲٫۴ توسط فیلترچی خبیث دستکاری می‌شن و می‌خوام از سرویس‌هایی مثل OpenDNS استفاده کنم، تنظیمات DHCP مودم رو خاموش کردم و این کارو به عهده‌ی اکسس پوینت گذاشتم که توی تنظیمات اون دستم بازتر بود.

با این حال مشکل دیگه‌ای که دارم اینه که توی تنظیمات اکسس پوینتم صفحه‌ای وجود داره که میزان مصرف هر مک آدرس رو می‌گه و صفحه‌ی دیگه‌ای وجود داره که اسم کامپیوتر هر مک آدرس رو می‌گه و یبار که فرم‌ور dd wrt روی مودم نصب کردم دیگه خروجی وایرلس نمی‌داد و در نتیجه کلن بیخیال شدم و همین‌طور هنوز حوصله نکردم وقت بذارم و یه UI آدمی‌زادی‌تر براش درست کنم (خروجی تلاش‌های اولیه‌م این نوشته بود) و صفحه‌ی دیگه‌ای داره برای بلاک کردن مک‌آدرس‌های و برای راحت‌تر بودن خودم، بلک‌لیست مک‌آدرس‌های مودم همیشه پره و من با فعال و غیرفعال کردن قابلیت بلاک کردن اینترنت ملت رو قطع و وصل می‌کنم.

دیشب هم که همه خواب بودن و اینترنتمون کند بود، حدس زدم مشکل از این باشه و برای همین دوباره مک آدرس‌ها رو بلاک کردم ولی حواسم نبود که چند روز پیش چون لپتاپ مامانم در شرایطی که نیاز به اینترنت داشتم داشت خودش رو آپدیت می‌کرد، مک آدرس اون رو هم به لیست اضافه کرده بودم و همین‌طور دیشب قبل از خواب و امروز صبح یادم رفت مک‌آدرس‌ها رو آنبلاک کنم.

نتیجه‌ش این بود که امروز حدود ساعت ۱۱ مامانم زنگ زد که چرا لپتاپم به اینترنت وصل نمی‌شه و من یادم افتاد که مشکل از کجاست و اولین تلاشم برای هدایت مامانم توی آنبلاک‌کردن چون گوشیش نتونست به اکسس پوینت لاگین کنه و چون تنبلی کرده بودم و ویندوز گوشیش رو به ۱۶۰۷ آپدیت نکرده بودم (لومیاهای سری ۲۰ حتی اگه اینسایدر باشن نمی‌تونن آپدیت‌های بعد از ۱۰۵۸۶ رو بگیرن :|) نتونستم TeamViewer Quick Assist رو روش نصب کنم برای همین از روی حواسپرتی و به مامانم گفتم مودم رو فکتوری ریست کنه و حواسم به پریدن تنظیمات DHCP نبود و بدین گونه اینترنت خونه کلن از هم فروپاشید چون هیچ دستگاهی دیگه نمی‌تونست آی‌پی بگیره.

مشکل به صورت موقت این‌جوری حل شد که شیما که رسید خونه، به صورت خودجوش لپتاپش رو با Lan به مودم وصل کرده بود و من براش توضیح دادم که چجوری باید به خودش آی‌پی بده و چون با تیم ویور نتونستم دوباره شبکه‌ی وای‌فای رو راه بندازم بیخیال شدم و راه‌اندازی رو به شب موکول کردم. حداقل الان یه دستگاه توی خونه هست که به اینترنت متصل باشه و مامانم مشکل لحظه‌ایش حل شده ولی احتمالن وقتی برسم خونه چیز خوبی در انتظارم نیست 😀

دسته‌ها
روزنوشته

اولویت‌هات چیان؟

دیروز به صورت اتفاقی تد تاکی با عنوان How to gain control of your free time یا «چجوری کنترل وقت آزادتون رو به‌دست بگیرید» دیدم و یکی از بخش‌های جالب توجه‌ش برای من در مورد خانومی بود که مدیر کسب‌وکار کوچیکی با ۱۲ کارمند، مادر ۶ تا بچه (یا شاید مراقبت‌کننده از اون‌ها [۱]) و روزی که خانم وَنْدِرْکَمْ (سخنران) می‌خواست باهاش ملاقات کنه در دسترس نبود چون صبح بهاری زیبایی بوده و برای پیاده‌روی رفته چون می‌خواسته این کارو بکنه.

توضیح خانومه رو می‌تونم این‌جوری بیان کنم که هر کاری که در هر لحظه انجام می‌دیم، انتخاب خودمونه و «وقتش رو ندارم» یا «فرصت نمی‌کنم» دروغیه که ما به خودمون می‌گیم و حقیقت اینه که «این جزو اولویت‌هام نیست».

شاید چون اگه راستش رو بگیم باید متحمل دردسر توضیح این مساله برای دیگران یا برای خودمون (که به مراتب سخت‌تر از توضیحش برای دیگرانه) بشیم که چرا جزو اولویت‌هامون نیست.

امروز توی مترو توی بک‌گراند ذهنم داشتم این تیکه از فیلم رو پردازش می‌کردم که سوالی برام پیش اومد: اولویت‌های من چیان؟ و خیلی وقت‌ها هدفم از پرسیدن این‌جور سوال‌ها، دنبال کردن تاریخچه‌ی زندگیمه تا بفهمم این ویژگی خاص در من چجوری و از کجا اومده.

ولی متوجه شدم که این‌دفعه این مساله کاملا انتخابیه. (شاید بشه گفت انتخاب یه توهم باشه با توجه به این‌که چیزهایی که روی انتخاب‌مون تاثیر می‌ذارن بی‌شمارن و دیگه جایی برای اراده باقی نمی‌مونه ولی این جزو بحث الان نیست) و چیزیه که می‌تونم هر لحظه‌ای در موردش تصمیم بگیرم (یا تصمیم بگیرم که سر همون تصمیمی که قبلن گرفتم بمونم) و متوجه شدم که این چیزیه که راجع بهش تصمیم نگرفتم.

مشکل بعدیم ترس از تصمیم‌گیریه. ینی ترس از این‌که تصمیم اشتباهی بگیرم، باعث می‌شه کلن تصمیمی نگیرم. الان دارم فکر می‌کنم با توجه به این‌که انتخاب نکردن خودش یجور انتخاب رندوم اولویت‌ها بر اساس لحظه‌ای که توشم حساب می‌شه، شاید کار بهتر این باشه که با چیزی شبیه یه انتخاب طبیعی با این مساله روبرو بشم.

ینی کاری که می‌تونم بکنم اینه که اولویت‌هایی که الان فکر می‌کنم مهمن رو انتخاب کنم و چند هفته دیگه اولویت‌هام رو بازبینی کنم و همین‌جوری تا آخر.

می‌تونم به توصیه‌ی همین تاک در مورد پیدا کردن اولویت‌ها هم عمل کنم:

  • وانمود کنم آخر سال ۹۶ـه و سال ۹۶ از نظر کاری سال خیلی خوبی برای من بوده. حالا ۳ تا ۵ کاری که باعث شده این سال خیلی سال خوبی برای من باشه رو انتخاب کنم.
  • وانمود کنم آخرای سال ۹۶ـه و سال ۹۶ سال خیلی خوبی برای من و آدم‌هایی که بهشون اهمیت می‌دم بوده و ۳ تا ۵ کاری که باعث شده این سال سال خیلی خوبی باشه رو انتخاب کنم.

حالا ۶ تا ۱۰ هدف داریم که می‌تونیم کار روشون رو شروع کنیم. حالا لازمه این هدف‌ها رو به قدم‌های قابل انجام تبدیل کنیم. برای این کار باید بدونم برای رسیدن به هر کدوم از هدف‌هام چه کاری می‌خوام انجام بدم.

می‌خواستم امشب این کارو انجام بدم ولی به خاطر خستگی، می‌ذارمش برای فردا و احتمالن بخش‌هایی از هدف‌هام و برنامه‌ای که براشون دارم به همراه توصیه‌هایی که توی تاک دیدم رو توی یه نوشته منتشر می‌کنم. تا این‌جا تا حدود دقیقه‌ی ۸ تاک پیش رفتم.

[۱]: she had six children in her spare time

دسته‌ها
روزنوشته

چجوری به بهبود ترجمه گوگل کمک کنیم

گوگل خیلی خبیث‌شده و هر روز داره توی پیش‌بینی این‌که ما دنبال چی می‌گردیم پیشرفته‌تر می‌شه مثلن موقع نوشتن نوشته‌ی قبلی وقتی توی آدرس‌بار کروم تایپ کردم «گلوک» بر اساس سرچ‌های قبلی‌م که به تغذیه مربوط بود بهم «گلوکونئوژنز» رو پیشنهاد داد که اولین نتیجه‌ی جست‌وجو هم صفحه‌ی نوگلوکززایی ویکی‌پدیا بود.

حالا برای بهبود سرویس ترجمه‌ش هم به یجور گیمیفیکیشن رو آورده و بر اساس کمکی که به سرویس ترجمه گوگل می‌کنیم، بهمون امتیاز می‌ده و احتمالن بعدن‌ها با دوستامون مقایسه بشیم و اینا.

ولی جدا از انگیزه بازی و رقابتش، من همیشه دوست داشتم و تلاش کردم به ترجمه‌ی گوگل کمک کنم. قبلن یه تیک آبی کنار ترجمه‌هاش میومد که می‌شد بگیم درست ترجمه کرده یا نه و الان سیستم بهتری برای این کار داره و احتمالن گاهی وقت‌ها بهش سر بزنم و کمکش کنم که ترجمه‌ش رو بهتر کنه. و البته امشب که داشتم چندتاش رو ترجمه می‌کردم یاد کارهام توی هواوی و بازی‌هایی که ترجمه کرده‌م افتادم 🙂

اگه دوست دارید کمک کنید کافیه به Google Translate Community سر بزنید…

دسته‌ها
روزنوشته

در مورد تغذیه

الان رژیم غذایی و چاقی شاید بحرانی‌ترین مشکل من باشه برای همین اولویت اولم از چیزهاییه که در موردش می‌نویسم. چون می‌خوام نوشتن در موردش اولین قدمی باشه که بر می‌دارم براش و مسیر رو ادامه بدم.


قبل از این، جدی‌ترین رویاروییم با مسائل تغذیه، کتاب تغذیه‌ی اتکینز اواسط دوران راهنمایی بود که مامانم خریده بود و با توجه به تاثیرپذیری زیادم در اون دوران، باعث جبهه گرفتنم در مقابل رژیم‌های کالری محور بود. چیزی که نمی‌شه گفت همین الان هم کاملن از دستش راحت شده باشم. ولی محرک دیگه‌ی جبهه‌م اینه که چرخیدن کمم توی نوشته‌های سلامت و پزشکی و احساس متناقض بودنی که ازشون بهم دست داده که با کمی تئوری توطئه در مورد سودگرایی نوشته‌های مختلف ترکیب شده و مقاومت زیادی در برابر خیلی از نوشته‌ها و گفته‌ها در مورد تغذیه در من شکل داده.

حالا می‌خوام برداشتم از پیوست سوم کتاب (که احتمالن نتیجه‌ی نهایی می‌شه ترجمه‌ی اون بخش) رو این‌جا بنویسم تا حداقل به خودم کمک کنم که دانسته‌هام رو مرتب کنم تا به اجرایی‌کردن‌شون نزدیک‌تر بشم.


مواد مورد نیاز بدن رو می‌شه به چهار دسته تقسیم کرد: کربوهیدرات‌ها، پروتئین‌ها، چربی‌ها و مواد دیگه و بدن برای فعالیت بهینه به مقدار متعادلی از هر کدوم از این دسته‌ها احتیاج داره.

کربوهیدرات‌ها منبع اصلی انرژی بدن حساب می‌شن و بدن با شکستن اون‌ها به گلوکز، ساده‌ترین ماده‌ی قندی، و تبدیل گلوکز به انرژی، به فعالیتش ادامه می‌ده. وقتی غذا می‌خوریم سیستم گوارشی ما قندهای موجود در غذا رو به گلوکز می‌شکنه و گلوکز وارد جریان خون می‌شه.

در همین حین از پانکراس انسولین ترشح و وارد جریان خون می‌شه. انسولین مسئول تحویل گلوکزهای موجود توی خون به سلول‌هاست و بعد سلول‌ها تصمیم می‌گیرن که گلوکز ورودی رو مصرف کنن یا برای آینده ذخیره‌ش کنن. افزایش غلظت گلوکز توی خون مرگباره و برای همین انسولین ماده‌ی مهمیه و برای همین کسایی که به دیابت مبتلا هستن، لازمه دائمن غلظت خون‌شون رو اندازه بگیرن.

بدن ما از پروتئین استفاده‌های زیادی می‌کنه؛ به عنوان مثال ساخت و ترمیم ماهیچه‌ها و یا به عنوان کاتالیزگر واکنش‌های شیمیایی مختلفی که توی بدن صورت می‌گیره و همین‌طور تولید انرژی در صورت نیاز. مشابه کربوهیدرات‌ها، پروتئین‌ها هم در مرحله‌ی هضم به اسیدهای آمینه شکسته می‌شن.

پروتئین‌ها همچنین می‌تونن در طی فرآیندی به نام نوگلوکززایی (Gluconeogenesis) به گلوکز تبدیل بشن. البته این فرآیند خیلی بهینه نیست و زمانی که بدن مجبور به استفاده از پروتئین به عنوان سوخت می‌شه، در نهایت به کالری‌های بیشتری برای این کار احتیاج پیدا می‌کنه که اتفاق خیلی خوبیه اگر می‌خواید وزن کم کنید.

چربی‌ها هم به اسیدهای چرب می‌شکنن و سلول‌ها می‌تونن مستقیمن اسیدهای چرب رو برای استفاده در آینده به شکل تری‌گلیسیرید ذخیره کنن. چربی‌ها می‌تونن به گلیسرول هم بشکنن و به عنوان سوخت مصرف بشن.

چربی‌ها پرتراکم‌ترین شکل انرژین. در حالی که پروتئین‌ها و کربوهیدرات‌ها در هر گرم به اندازه‌ی ۴ کالری انرژی تامین می‌کنن، چربی‌ها حدود ۹ کالری تامین می‌کنن.

بدن همچنین به چربی‌ها برای تولید اسیدهای چرب ضروری (مثل امگا ۳ و امگا ۶) احتیاج داره چون نمی‌تونه خودش اون‌ها رو تولید کنه و لازمه که از غذاهای دیگه جذب‌شون کنه.

به جز کربوهیدرات‌ها، پروتئین‌ها و چربی‌ها که بخش اصلی غذایی که می‌خوریم رو تشکیل می‌دن، مواد دیگه‌ای هم هستن که بدن بهشون احتیاج داره

  • ویتامین‌ها: ویتامین‌ها مولکول‌های کوچیکی هستن که بدن برای واکنش‌های شیمیایی خاصی بهشون احتیاج داره. حدود ۱۳ ویتامین مختلف وجود داره که بدن بهشون احتیاج داره ولی نمی‌تونه تولیدشون کنه و برای همین لازمه رژیم غذایی‌تون از تنوع کافی برخوردار باشه تا بتونید همه‌ی ویتامین‌های مورد نیاز بدن‌تون رو جذب کنید.
  • فیبر: بدن همین‌طور به فیبر احتیاج داره که در فرآیند هضم کمکش کنه. فیبرها در واقع بخش‌هایی از گیاهانن که بدن نمی‌تونه هضم و جذب‌شون کنه. فیبرها به دو نوع محلول‌پذیر و محلول‌ناپذیر تقسیم می‌شن. فیبرهای محلول‌پذیر توی آب حل می‌شن و به کم کردن غلظت کلسترول و گلوکز خون کمک می‌کنن و فیبرهای محلول‌ناپذیر برای فرآیند هضم حیاتی هستن.
  • مواد معدنی: بدن برای فعالیت مناسب به مواد معدنی مختلف مثلن نمک برای تنظیم مایع درون سلول‌ها و مواد دیگه مثلن آهن و کلسیم احتیاج داره.
  • آب: آب حیاتی‌ترین ماده‌ی مورد نیاز بدنه. حدود ۶۰ درصد بدن از آب تشکیل شده و برای اکثر فعالیت‌های بدن ضروریه.

یکی از دلایل جذابیت این پیوست برای من این بود که فرآیندها رو توضیح داده بود و برام این روش انتقال دانش متقاعدکننده‌تره. احتمالن فردا در مورد تغذیه می‌نویسم که توی پیوست چهارم کتاب در موردش نوشته شده.